سالی تالک - پسر اهوازی

پسر اهوازی

پســـــر اهـــــوازی

 

من و تو
«ببین من و تو باید صدا و سکوت باشیم. وقتی تو صدایی من سکوت باشم. اگه تو سکوتی من صدا بشم. می‌فهمی چی می‌گم؟ من و تو باید جنگل باشیم کوه و درخت باشیم. من و تو باید تا می‌تونیم زیاد باشیم. من و تو نباید هیچ‌وقت کم باشیم. ببین خواهش می‌کنم بفهم من و تو باید باید دم و بازدم باشیم تا با هم نفس بکشیم و زنده بمونیم. می‌شنوی چی می‌گم؟ من و تو باید مغز و قلب باشیم. اگه من قلبم تو مغز باش اگه تو مغزی... حواست هست؟»

با صدای فریادش از جا پریدم. ته انبار ایستاده. هی از این طرف به آن طرف حرکت می‌کند. حرص می‌خورد و حرف می‌زند. من هم یک بشکه پیدا کرده‌ام و روبروش نشسته‌ام.

«آره بابا دارم گوش میدم.»

«می‌دونم گوش می‌دی. درستشم همینه. خودت می‌دونی من و تو باید شب و روز باشیم تا در کنار هم بشیم شبانه روز. ببین اگه تو نباشی من نمی‌تونم. ما تنهایی به جایی نمی‌رسیم. تنهایی هیچی نمی‌شیم. می‌شیم؟ نه نمی‌شیم به خدا. اصلاً می‌دونی من و تو باید یون‌های مثبت و منفی باشیم. یکی الکترون بده اون یکی الکترون بگیره و بنگ. می‌دونی بعدش چی میشه؟ با تواَم می‌دونی؟»

داشتم پوست کنار ناخن انگشت اشاره‌ام را با دندان می‌کندم. همین که ازم سؤال پرسید تکه پوست زیر دندانم را تف کردم و بهش نگاه کردم. داشت با ناامیدی نگاهم می‌کرد.

«چی میشه؟»

«پیوند شیمیایی. تموم شد. دیگه ما تا آخر عمر با همیم. من و تو باید این‌جوری باشیم. من و تو باید بنزین و جرقه باشیم. اون‌وقته که همه جا رو به آتیش می‌کشیم. اون وقته که مردم آه... چی میشن؟»

انگشت اشاره‌اش را تو دهنش می‌کند و در می‌آورد و جلوی صورتش می‌گیرد.

«ببین یه لحظه شکر تو کلامت این‌جا پفکی چیزی نداری؟»

«پفک؟ بذار ببینم. ببین اون زیر چی پلت هست. بردار.»

« آها چی پلتم خوبه. خب می‌گفتی...»

«آره می‌گفتم اگه من و تو با هم باشیم مردم انگشت به دهن می‌مونن. می‌دونی اون چیزی که همیشه بهش فکر می‌کنم اینه که من و تو باید شعر و آهنگ باشیم. فرم و محتوا باشیم. من و تو باید چای و نبات باشیم تا هیچ‌کس نتونه از هم جدامون بکنه. من و تو باید اکسیژن و هیدروژن باشیم. اون‌وفته که مثل آب جاری می‌شیم. وای اگه من و تو مثل آب جاری بشیم... می‌دونی چی میشه؟ خوابیدی؟»

«چی نه بابا، چشامو بسته بودم. ببین می‌گم چیزه دیگه دیروقته من باید برم خونه. تواَم دیگه یواش‌یواش بگیر بخواب.»

«اِ باید بری؟ خسته‌ت که نکردم؟»

«نه بابا خوش گذشت.»

«فردا شبم میای؟»

«فردا شبم همین‌جایی؟ آره حتماً میام.»

«باشه پس مواظب خودت باش.»

«تواَم همین‌طور.»

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط SiR_MiLaD_GoLe نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ
 تبادل لینک تبادل لینک اتوماتیک - افزایش پیج رنک تبادل لینک و نمایش پیج رنک