پسر اهوازی
پســـــر اهـــــوازی
توی یک کلاس خلوت ——————— دو تا دانشجو اسیرن خدایا........... خدایا فقط تو را می خواهم.....باور کرده ام که فقط تویی سنگ صبور حرف هایم زیبایی ام را پایانی نیست و هراس کودکانه ام را از پای در می آورم دختری که در چشمهای من،تو را جستجو می کند دروغ است این جا فقط پسری است که هر روز از تو می پرسد!
دو تا بد شانس، دو تا تنها —————- یکیشون تو یکیشون من
قلب استاد مثل سنگه ——————– سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی ———————– به لبای خستۀ ما
چشم استاد شده خیره —————— مراقب آخرِ گیره
ناز از ترس نگاشون ———————– کم کَمَک داره میمیره
نمیتونیم که بجنبیم——————— پیش این استاد کافر
۱۰گرفتن من و تو ————————- قصه هست قصّۀ آخر
همیشه فاصله بوده ———————– بین برگای من و تو
با همین تلخی گذشته ——————- امتحانای من و تو
راه دوری بین ما نیس ——————— اما باز اینم زیاده
تنها امید من و تو ————————- این مراقب جواده
کاش میشد برگه عوض کرد ————- کاش میشد تقلّبی کرد
کاش میشد از جایی دید زد ————- روی برگ خود کپی کرد
ما باید با هم بشینیم ——————— اگه میخوایم که نیفتیم
واسه ما جدایی مرگه ——————— تا جدا بشیم میافتیم
کاشکی جاهامون عوض بشه ———— من و تو با هم بشینیم
توی یک فرصت ویژه ———————– برگای همو ببینیم
شاید اونجا واسۀ ما ———————- دیگه گیر بازار نباشه
خیلی خوبه اگه با ما ———————- جاسوس و رادار نباشه
اینجای شعر که رسیدم —————— از نوشتن دست کشیدم
سرمو بالا اُوردم ————————— یهو مراقبو دیدم
بجای حلِ مسائل ————————- این اراجیفو نوشتی
راستی خوی شد که به سرعت ———- از توی خواب پریدم
چونکه از ترس مراقب ——————— خودمو قهوهای دیدم
کاش میشد حتی توی خواب ———– من و تو یک ۱۰ بگیریم
اون وقت از خوشحالی محض ————- تو آغوش هم بمیریم![]()
می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...اون نمی دونه که با دل من چه کرده...نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده
هنوز در باورم نیست که دل به اون دادم و اون شده همه هستی ام
روز های اول آشنایی را بیاد میاورم آمدنش زیبا بود ...آنقدر زیبا حرف می زد که به راحتی دل به او باختم و او شد اولین عشقم در زندگی
بارالها گویی تو تمام زیبایی های عالم را در چهره و کلام او نهاده بودی
واین گونه مرا اسیر او کردی و دل کندن از او شد برایم محال و داشتنش بزرگترین ارزویم در زندگی
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهایم نگذارد....خدایا امشب به تو می گویم چون تو تنها مونس تنهایی هایم هستی..
چگونه بگویم بدون او می میرم....او رفته و در باورم نیست نبودنش...
خود خوب می دانم او مرا کودکی فرض کرد که نمی داند عشق چیست و برای عاشقی حرمتی قائل نمی باشد
مرا به بازی گرفت یا شاید....نمی دانم.....دگر هیچ نمی دانی.. اعتراف می کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر این نفس را هم نمی خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدایا دوست دارم مرا بفهمد حتی برای یه لحظه
وقتی که در چشمان تو به خواب می روم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی پروا دوستت دارم
و چه بی نشان تو را گم می کنم
وقتی که دروغ می گویم
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



